مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
288
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هفتصد و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، آنگاه دليله از جيب خود ، برقههاى زرد كه بدينار همىمانستند ، بدرآورد و بكنيزك گفت : اين دينارها بگير و بنزد خاتون شو و به او بگو : ام الخير ، ترا سلام مىرساند و ميگويد فردا با دختران خود در بزم عيش حاضر خواهم بود . كنيزك به او گفت : اى مادر ، اگر اين كودك را بدرون برم و مادر خود را ببيند ، به دو بياويزد . دليله گفت : كودك به من سپار . كنيزك ، برقه بگرفت و كودك بدليله داده ، به خانه اندر شد . و اما عجوز ، كودك را برداشته ، بكوچهء ديگر رفت و زرينههاى او را بدرآورده و با خود گفت : اى دليله ، حيلت آنست كه اين كودك را گرو گذاشته ، هزار دينار بگيرى . پس آن كودك را ببازار گوهرفروشان برد . زرگرى را ديد قفسى پر از زرينهها در پيش دارد . با خود گفت : به از آن نيست كه با اين زرگر ، حيلت كنم و ازو زرينهها گرفته ، اين كودك در نزد او بگذارم . چون زرگر ، عجوز را بديد و كودك در آغوش او يافت ، كودك را بشناخت كه پسر شاهبندر بازرگانانست . ترسيد كه مبادا او از همسايگان ، چيزى شرى كند . پس روى بعجوز كرده ، گفت : اى خاتون ، چه ميخواهى ؟ عجوز گفت : تو استاد عذره زرگر هستى ؟ زرگر گفت : آرى . عجوز گفت : خواهر اين كودك ، دختر شاهبندر ، نامزد بود و امروز عيش برپاست و بزرينههاى مرصع محتاجند . تو از براى من يك جفت دستبند و عقدى و گردنبند و خاتمى گرانقيمت بياور . پس عجوز ، هزار دينار زرينه از او بگرفت و به او گفت : بايد من اينها بخاتون بنمايم . هركدام بپسندد ، قيمت او از بهر تو باز آورم . تو اين كودك گرفته ، نگاه دار . زرگر چنان كرد . پس عجوز ، زرينها گرفته ، بخانهء خود روان شد . دختر او زينب گفت : اى مادر ، چه حيلت كردى ؟ عجوز گفت : پسر شاهبندر را گرفته ، برهنه كردم . و هزار دينار زرينه گرفته ، او را رهن گذاشتم . زينب به او گفت : اى مادر ، ديگر درين شهر